تبلیغات
دیولق،دهکده باستانی من - شهدای دیولق (قسمت اول)

حضرت محمد(ص) : دوست داشتن وطن ازایمان است


Admin Logo
themebox Logo
آیه قرآن حدیث موضوعی



در این وب
در كل اینترنت
تاریخ:پنجشنبه 22 اسفند 1392-01:18 ق.ظ

شهدای دیولق (قسمت اول)

زیارتنامه شهدا

اَلسَّلامُ عَلی رَسوُلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلی نَبِی اللّهِ اَلسَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ؛ اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهِرین اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ؛ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ الاْیمانِ وَ التَّوْحیدِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَنْصارَ دینِ اللّهِ وَ اَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَیْهِ وَ الِهِ السَّلامُ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَکُمْ لِدینِهِ وَ اصْطَفاکُمْ لِرَسُولِهِ؛ وَاَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ ذَبَبْتُمْ عَنْ دینِ اللّهِ وَ عَنْ نَبِیِّهِ؛ وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِکُمْ دُونَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّکُم قُتِلْتُمْ عَلی مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ؛ فَجَزاکُمُ اللّهُ عَنْ نَبِیِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَ عَرَّفَنا وُجُوهَکُمْ فی مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَ مَوْضِعِ اِکْرامِهِ مَعَ النَّبِیّینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ اُولَّئِکَ رَفیقاً اَشْهَدُ اَنَّکُمْ حِزْبُ اللّهِ وَاَنَّ مَنْ حارَبَکُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ وَ اَنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ الْفائِزینَ الَّذینَ هُمْ اَحْیآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَعَلی مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلاَّئِکَةِ و َالنّاسِ اَجْمَعینَ اَتَیْتُکُمْ یا اَهْلَ التَّوْحیدِ زائِراً وَبِحَقِّکُمْ عارِفاً وِبِزِیارَتِکُمْ اِلَی اللّهِ مُتَقَرِّباً وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَریفِ الاْعْمالِ وَ مَرْضِی الاْفْعالِ عالِماً فَعَلَیْکُمْ سَلامُ اللّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَکاتُهُ وَ عَلی مَنْ قَتَلَکُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ غَضَبُهُ وَ سَخَطُهُ اَللّهُمَّ انْفَعْنی بِزِیارَتِهِمْ وَ ثَبِّتْنی عَلی قَصْدِهِمْ وَ تَوَفَّنی عَلی ما تَوَفَّیْتَهُمْ عَلَیْهِ وَ اجْمَعْ بَیْنی وَ بَیْنَهُم فی مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِکَ اَشْهَدُ اَنَّکُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ بِکُمْ لاحِقُون




1- شهید عوض نوتاش

محل تولد: دولق1341
محل شهادت: جبهه جنگ دردشت عباس
تاریخ شهادت: 1/1/1361

قسمتی از وصیت نامه شهید
ناراحت نشوید،به خود هراس راه ندهید،ونگذارید شیطان بر شما غلبه كند.خواهرانم همچون زینب(س) زندگی كنید:
    تا خون در رگ ماست          خمینی رهبر ماست

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن یک قدم برای خودمان برداریم،نه برای شهدا چون شهدا نیازی به ماندارند اگر درکوچه،خیابان وشهرهاهرعکس شهیدی رادیدیم به روحش یک صلوات هدیه کنیم کاردشواری نیست فقط کمی همت میخواهد انشالله شفاعت شهدانصیب همه ی ماخواهدشد پس اولین صلوات باخواندن این مطلب همه باهم به روح همه ی شهدا،امام شهدا،علما،وذوی الحقوق بفرستیم اگربامایی بسم الله شادی روح شهدا صلوت...



شهید عوض نوتاش دهم فروردین ماه در دیولق به دنیا آمد.

 

پدرش ابوالفضل کشاورز بود مادرش صفوره نام داشت تاپایان ابتدای در روستا تحصیل کرد ودیپلم را از شهر اردبیل گرفت ودرسال 1360ازواج   کرد وصاحب یک دختر شدبه عنوان پاسدار درجبهه حضور یافت یکم فروردین1361در دشت عباس توسط نیرهای عراقی بر اثراصابت ترکش برسروگلویش شهید شد مزاروی درگلزار شهدای غریبان واقع است

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن یک قدم برای خودمان برداریم،نه برای شهدا چون شهدا نیازی به ماندارند اگر درکوچه،خیابان وشهرهاهرعکس شهیدی رادیدیم به روحش یک صلوات هدیه کنیم کاردشواری نیست فقط کمی همت میخواهد انشالله شفاعت شهدانصیب همه ی ماخواهدشد پس اولین صلوات باخواندن این مطلب همه باهم به روح همه ی شهدا،امام شهدا،علما،وذوی الحقوق بفرستیم اگربامایی بسم الله شادی روح شهدا صلوت
 

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن یک قدم برای خودمان برداریم،نه برای شهدا چون شهدا نیازی به ماندارند اگر درکوچه،خیابان وشهرهاهرعکس شهیدی رادیدیم به روحش یک صلوات هدیه کنیم کاردشواری نیست فقط کمی همت میخواهد انشالله شفاعت شهدانصیب همه ی ماخواهدشد پس اولین صلوات باخواندن این مطلب همه باهم به روح همه ی شهدا،امام شهدا،علما،وذوی الحقوق بفرستیم اگربامایی بسم الله شادی روح شهدا صلوتهر وقت یكی مان به حمام می رفت، بقیه باید از جلوی در حمام تكان نمی خوردند وگرنه ممكن بود یكی از آن كومله ها و دموكرات های سبیل درشت سرمان را ببرد و روی سینه مان بگذارد. (۱)
به مناسبت سالگرد آزادی مهاباد (۲) از دست كومله ها و دموكرات  ها، با یك گروه سی نفره با عنوان گروه ضربت، از اردبیل ماموریت داشتیم تا در مهاباد باشیم.
به فاصله ده قدم از همدیگر فاصله می گرفتیم و توی شهر قدم می زدیم. برف تا زیر زانو می رسید و راه رفتن در آن وضعیت سخت بود، ولی شش دانگ حواسمان را جمع كرده بودیم تا آمادگی هر مقابله ای را داشته باشیم. همه اش فكر می كردم الآن است كه یكی از آن ها سلاحش را بكشد و ما را به رگبار ببندد.
یك شب كه پاس بخش بودم، بچه ها را سر پستشان بردم. چهار نقطه داشتیم كه باید در آنجاها نگهبانی می دادیم. یكی از پاسدارهای اردبیلی سیدرحیم حسینی بود. باید در پشت بام ساختمان سپاه نگهبانی می داد و بعد از دو ساعت او را عوض می كردم. مدتی پیش كومله ها از راه پشت بام آمده و سر چهار تا از بچه ها را بریده و به شهادت رسانده بودند.
وقتی به خود آمدم دیدم وقت نگهبانی حسینی تمام شده است و یادم رفته او را عوض كنم. از ناراحتی و خجالت مخفی شدم. پست را تحویل یك پاس بخش دیگر دادم رفتم و سر جای یكی از بچه ها دراز كشیدم و پتو را روی سرم كشیدم، ولی حسینی آمد پیدایم كرد و گلایه كرد كه چرا یادم رفته او را عوض كنم.
ماموریت مان كه تمام شد به اردبیل برگشتیم. هنوز چند روزی نگذشته بود كه گفتند باید به جنوب اعزام شویم. ششم اسفند ۱۳۶۰ شب همه مان را در نمازخانه سپاه ناحیه اردبیل جمع كردند. برادر بایرام نوری فرمانده قسمت عملیات بسیج اردبیل صحبت كرد و گفت: «به خانه بروید و خودتان را برای اعزام فردا صبح آماده كنید» .
پدرم وقتی سه سالم بود، فوت شده بود. برادر بزرگ و كوچكم در ژاندارمری و نیروی انتظامی خدمت می كردند و در خانه فقط من بودم و مادرم. به مادرم چیزی نگفتم و سر جایم دراز كشیدم، ولی خوابم نمی برد و به این فكر می كردم كه چه طور مادرم را تنها بگذارم. نصفه های شب فكر و خیال ذهنم را پر كرد و خواب آرام آرام روی پلك هایم سنگینی كرد.
صبح زود بی سر و صدا بلند شدم و وسایلم را توی ساك ریختم. برای چند لحظه به صورت مادرم نگاه كردم و با چشم های به نم نشسته خانه را ترك كردم. از این كه او را تنها می گذاشتم ناراحت بودم، ولی باید می رفتم.
با دو اتوبوس اعزام نیرو به تبریز رفتیم و به اتفاق سایر نیروها كه از شهرستان های دیگر آمده بودند، ساعت ۱۱ شب سوار قطار شدیم و به اندیمشك رفتیم. 
ساعتی بعد ما را به پادگان دوكوهه فرستادند. در آنجا با نوتاش (۳) و نیرومند (۴) هم اتاقی شدم. برای ورزش صبحگاهی به یك طرف پادگان می رفتیم و می دویدیم. آن قسمت پادگان آسفالت داشت و چون گه گاه سینه خیز هم می رفتیم، كف پوتین هایمان ساییده می شد و از پایمان درمی آمد. چند روز بعد پوتین دادند. برادر فولادی (۵) مسئول آموزش بود. خودش پوتین نگرفت و وقتی دید پوتین گرفته ایم گفت: «وقتی دارید چرا دوباره می گیرید؟»
با این كه قبلاً آموزش های لازم را دیده بودیم باز در كلاس ها شركت می كردیم. شب ها جمع می شدیم دور هم صحبت می كردیم و برادر افضلی فرد (۶) گه گاه بعد از نماز و دعای توسل برایمان سرود و نوحه می خواند: «بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا» .
چند روز بعد ما را به منطقه شیاكو (۷) فرستادند. در پنج كیلومتری عراقی ها مستقر شدیم. با این كه برف نبود، ولی هوا بیش از حد سرد بود. برای خلاص شدن از سرما با برادر زند (۸) پشت به پشت هم می دادیم تا گرممان شود. گه گاه هم باران می بارید و مشكل دوچندان می شد. منطقه طوری بود كه هواپیماها به آنجا دید نداشتند؛ چند باری هم آمدند، ولی رد شدند و رفتند.
یك روز كه فرصتی به دست آوردم، برای مادرم نوشتم: «من زنده ام. نگرانم نباش. التماس دعا» .
بیست و نه اسفند گفتند تا ساعت یازده شب توی چادرها استراحت كنیم و آماده عملیات شویم. بعد از نماز مغرب و عشا خوابمان نبرد. آدرس هایمان را برای همدیگر نوشتیم و قرار گذاشتیم اگر یكی مان شهید شد به خانواده هایمان رسیدگی كنیم.
آن شب خبری نشد و گفتند دیگر به عملیات نمی رویم.
سال نو هم از شدت سرما نكاست. با همدیگر روبوسی كرده و سال نو را به همدیگر تبریك گفتیم. وقتی خوابم را برای میرمحمدی تعریف كردم، با خنده گفت: «من شهید می شوم!»
شب، با لشكر ستاره هایشان از راه رسید. امام جماعتمان یك روحانی بود. همیشه بین نماز چند كلمه ای صحبت می كرد، ولی این بار حرف هایش را نگه داشت برای بعد از نماز و گفت: «زود آماده شوید كه برای عملیات! می رویم» .
آوردند آذوقه و مهمات دادند. چهار تا نارنجك گرفتم و دو تا كمپوت سیب و دو تا هم كنسرو لوبیا. برای این كه بارم را سبك كرده باشم، توی چادر رفتم و هر چهار تا كنسرو و كمپوت را باز كردم و شروع به خوردن كردم.
وقتی ساجدی و نوتاش از راه رسیدند با خنده گفتند: «چی كار می كنی؟»
گفتم: «وقتی معلوم نیست زنده بمانم، چرا كوله پشتی ام را سنگین كنم. اگر سبك باشم بهتر می توانم بجنگم» .
چند دقیقه بعد از حركت ما، عراق شروع به زدن موقعیت قبلی مان كرده بود. سر ستون بچه ها افضلی فرد بود. بی سیم چی و سلمان مكانی (۹) پشت سر او بودند و من هم پشت سر آنها. وقتی به یك شن زار رسیدیم، دستور توقف دادند. آتش توپ خانه دشمن نزدیك و نزدیك تر می شد و منورها از سر و كول هم بالا می رفتند. مجبور شدیم سینه خیز برویم. پشت یك تپه بلند رسیدیم. با عراقی ها بیش از یكصد و پنجاه متر فاصله نداشتیم و می توانستیم سایه نگهبان های روی خاك ریزها را ببینیم. ما بغل گوششان بودیم و عراقی ها هنوز بویی نبرده بودند. ساعت حدود دوازده بود. گفتند تا رسیدن دستور حمله می توانیم آنجا استراحت كنیم.
یكی از بچه ها پشت سرم بود. یك دفعه تیری از یك جایی آمد و به بازوی او خورد. داشت كولی بازی درمی آورد كه زود دهانش را گرفتم و گفتم: «تو را خدا داد نزن» .
از درد به خود می پیچید، ولی چاره ای نبود باید دندان روی جگر می گذاشت. نیم ساعت نگذشته بود كه بی سیم به صدا درآمد و عملیات (۱۰) شروع شد. در یك لحظه همه با فریاد الله اكبر از تپه بالا رفتیم و به سرعت سرازیر شدیم. قبل از ما قرار شده بود چندتا از بچه ها بروند سراغ تیربارچی ها و آنها را خفه كنند. عراقی ها غافلگیر شدند و شروع به عقب نشینی كردند. بچه ها لوله تیربارها را چرخاندند سمت عراقی ها و شلیك كردند. یكی از پاسدارهای همدان سوار یكی از تانك ها شد و آن را به طرف موقعیت عراقی ها حركت داد.
در مسیرمان بعضی از عراقی ها خودشان را به موش مردگی زده بودند. روی زمین دراز كشیده بودند و با دیدن ما بلند می شدند و خودشان را تسلیم می كردند. می خواستم از روی یك چاله بپرم كه یك دفعه پایم رفت روی یكی از عراقی ها و زود گفت: «دخیل خمینی!» اولش ترسیدم، ولی وقتی دیدم پا شد گفت «دخیل خمینی» ، خنده ام گرفت.
بچه ها حدود چهار هزار نفر از عراقی ها را اسیر كرده بودند، ولی درگیری ادامه داشت. كنار هم می دویدیم و دست گذاشته بودیم روی ماشه. گه گاه پایمان توی چاله ای می رفت كه گلوله ها و خمپاره ها به وجود آورده بودند و كله پا می شدیم. یكی پایش پیچ می خورد و دیگری موقع افتادن پیشانی اش به سنگی می خورد و بی آنكه اعتراضی بكنند با درد پا و خونی كه از پیشانی شان می چكید بلند می شدند و باز جلو می رفتند.
وقتی داشتیم به جلو می رفتیم، یك دفعه متوجه شدم آن كه كنارم می دوید، دیگر نیست. وقتی به پشت سرم نگاه كردم دیدم كمی عقب تر سایه ای دارد دست و پا می زند. ندیدم تیر به كجایش خورده، ولی من به جلو رفتم. در بعضی از جاها بچه ها به حالت تن به تن درگیر شده بودند و تعدادی از عراقی ها نیز در حال فرار بودند.
عراقی ها را تا نزدیكی امامزاده عباس به عقب راندیم. هوا دیگر روشن شده بود. هواپیماهای عراقی آمده بودند بالای سرمان، ولی چون دید نداشتند نمی توانستند بمباران كنند. با این كه هوا آرام بود، ولی گرد و خاكی بین آسمان و زمین معلق بود و دید هواپیماها را كور می كرد.
بچه ها در دشت عباس پخش و پلا بودند و هنوز داشتیم جلو می رفتیم. تا چشم كار می كرد دشت بود و جنازه عراقی ها و ادوات رها شده. ساعت ده و سی دقیقه بود كه دیدم از یك مسیر سه تا تانك می آید.
انتظار داشتم تعداد زیادی از تانك های خودی را ببینم ولی آن ها فقط سه تا بودند.
یك دفعه دیدم روبه رویم روی تپه ای نزدیك امامزاده، چند تا از عراقی ها دست هایشان را به نشانه تسلیم بالا برده، ایستاده اند. بیش تر از پانصد متر با ما فاصله نداشتند. چند نفر از بچه ها نزدیكم بودند. مسیرمان را به طرف شان كج كردیم. هنوز چند قدمی به طرف آن ها نرفته بودیم كه آن ها دراز كشیدند و ما را از سمت چپ به گلوله بستند. همه بچه هایی كه كنارم بودند تیر خوردند و افتادند. یك تیر هم به بازوی چپ من خورد. خودم را روی زمین انداختم. عوض نوتاش از گلویش تیر خورده بود و غرق در خون بود. نمی توانست نفس بكشد و از گلویش صدای خرخر شنیده می شد. كمی آن  طرف تر از من، سرهنگ غفاری، فرمانده تیپ ذوالفقار ارتش در یك چاله افتاده بود. وقتی تیر خورد، دیدم. تیر به كتفش خورد و خونش به هوا پرید. سربازی داشت زخم او را می بست. سینه خیز رفتم و خودم را توی چاله انداختم. آن سرباز زخم مرا هم بست.
به فاصله چند ثانیه چند تا خمپاره كنارمان زمین خورد. می خواستیم از آن جا خودمان را عقب بكشیم ولی با شنیدن صدای خمپاره ها خودم را زمین می انداختم. سرباز سر نترسی داشت. دست زیرشانه سرهنگ انداخته بود. وقتی دید با هر صدایی خودم را زمین می زنم، گفت: «نترس! همه خمپاره ها را كه برای ما شلیك نمی كنند!»
سه تانكی كه آن جا بودند، تپه رو به رو و جایی را كه از سمت چپ به ما شلیك شده بود، زدند. تیراندازی عراقی ها قطع شد و منطقه كمی آرام شد. در آن حین عیسی پور(۱۱) خودش را به من رساند. كمكم كرد. سلاحم را از دستم گرفت. گفتم: «شاید توی راه به دردم بخورد.»
گفت: «بهتر است به فكر خودت باشی. از این جا به بعد دیگر به دردت نمی خورد.»
مرا تا به جایی رساند و گفت: «به خط برمی گردم.»
خودم را به پشت یك صخره رساندم. وقتی از آن جا نگاه كردم دیدم سرهنگ و سرباز دارند می آیند. در همان لحظه یك گلوله كاتیوشا كنار صخره خورد. كمی بعد سرهنگ و سرباز به من رسیدند و دوباره شروع به حركت كردیم. داشتیم به منطقه قبل از حمله نزدیك می شدیم كه سرباز و سرهنگ از من جلو افتادند و عراقی ها هم ده، بیست تا خمپاره زدند. آن ها خودشان را به یك چاله رسانده بودند. دراز كشیدم و دست روی سرم گذاشتم. تا گرد و خاك یك خمپاره می خوابید آن یكی فرود می آمد و سنگریزه و گرد و غبار را بلند می كرد.
كمی صبر كردم و تا خواستم بلند شوم دوباره یك خمپاره در چند متری ام فرود آمد. فكر كردم عراقی ها به آن جا دید دارند برای همین مسیرم را عوض كردم و به سمت چپ رفتم تا از تیررس آن ها خارج شوم.
هنوز كمی نرفته بودم كه دیدم كمی جلوتر سه سرباز عراقی ایستاده اند. به خیال این كه ایرانی هستند داد زدم تیراندازی نكنید ولی یكی از آن ها شلیك كرد و تیرش درست بین دو پایم خورد.
از خوش شانسی من سربازهای عراقی به طرفم نیامدند. رفتم طرف چاله ای كه سرباز و سرهنگ آن جا بودند. دیگر رمق و توانی برایم نمانده بود. نیم ساعتی توی چاله استراحت كردم. خسته بودم و پلك هایم سنگین. برای چند دقیقه ای چشم هایم روی هم افتاد و چرتم گرفت.وقتی چشم باز كردم دیدم كمی عقب تر از آن جا یك نیسان ایستاده و سرهنگ غفاری و آن سرباز هم پشتش هستند. خودم را به آن ها رساندم و تا پشت نیسان نشستم یك خمپاره بین چرخ جلو و عقب خورد و از زیر آن رد شد و كمی آن طرف تر از ماشین منفجر شد.
بیمارستان صحرایی در فاصله یك ساعتی آن جا و در سمت دزفول بود. در آن جا فرنج و شلوارم را عوض كرده زخمم را پانسمان كردند و ما را از آن جا به فرودگاه دزفول بردند. حدود دویست تا از زخمی ها را جمع كرده بودند توی یكی از انبارهای فرودگاه تا به جاهای دیگر اعزام كنند. زخم بیش تر آن ها شدید بود. وقتی شدت جراحات آن ها را دیدم دیگر درد خودم را فراموش كردم.
در بیمارستان افشار كه نزدیك فرودگاه بود، از بازویم عكس گرفتند و گفتند تیر رد شده است و خطر زیادی ندارد. حدود ساعت دو بعد ازظهر ما را با یك هواپیمای سی-۱۳۰ به یزد منتقل كردند.
در بیمارستان یزد با صبور(۱۲) و ساجدی هم اتاق بودم. صبور از پشت گردن تیر خورده بود و از گوش های ساجدی هم خون می آمد. غیر از ما در آن اتاق دو نفر كاشانی هم بودند. دو روز بعد از آن، صبور از تخت پایین آمد و گفت  دوباره برمی گردد پیش بچه ها. گفتم: «دست كم صبر كن زخمت خوب شود بعد برو!»
ولی او نماند و رفت. ساجدی هم چهار، پنج روز بعد مرخص شد و به اردبیل برگشت. مردم یزد هر روز به ملاقات زخمی ها می آمدند. در چند روزی كه آن جا بستری بودم كلی كتاب جمع كرده بودم. هم مردم هدیه می دادند و هم این كه آیت الله صدوقی تعدادی از كتاب هایش را با مهر و امضای خودش برای زخمی ها فرستاده بود.
برادرم بعد از كلی گشتن عاقبت پیدایم كرد و پیشم آمد. وقتی داشت به محل خدمتش برمی گشت، گفت پول زیادی همراه ندارد و برای همین به من صد تومن داد و رفت.
می خواستند مرخصم كنند. وقتی نماینده بنیاد شهید پرسید: «پول داری؟»
گفتم: «دارم.»
نفری پانصد تومن می دادند. ما را به ترمینال بردند و به اتفاق چند نفر از زخمی ها سوار اتوبوس تهران كردند. 
در ترمینال جنوب ماشین پیدا نكردم. انگار همه مردم توی ترمینال بودند. فروردین بود و مسافر زیاد. به ترمینال آزادی رفتم. در آن جا هم بلیت گیر نیاوردم. یكی از راننده های آشنا مرا دید و برایم بلیت تبریز جور كرد.
اتوبوس در تاكستان برای ناهار نگه داشت. حساب كردم اگر بخواهم با بقیه پولم ناهار بخورم، چیزی برایم نمی ماند و بقیه راه را باید پیاده بروم. از یزد كه سوار شده بودم چیزی نخورده بودم و سخت گرسنه بودم. پیاده شدم و سه تا سیب خریدم ولی خوردن سیب ها گرسنه ترم كرد.
در بستان آباد پیاده شدم. فقط هفتاد و پنج تومان داشتم با خودم گفتم اگر پولم كم آمد با مقر سپاه آن جا می روم تا كمكم كنند به اردبیل برسم. یك پیكان سوارم كرد و گفت تا سراب می رود و پنجاه تومان می گیرد. سوار شدم. وقتی در سراب پیاده شدم، آفتاب داشت غروب می كرد. چند دقیقه ای لب جاده ایستادم و ماشینی سوارم نكرد. یك دفعه با خود گفتم: «نكند چون نماز مغرب و عشایم را نخوانده ام كسی سوارم نمی كند؟»
كنار جاده تیمم كردم و نمازم را خواندم. بعد از نماز كنار جاده ایستادم. یك پیكان داشت می آمد. دست بلند كردم. ایستاد بدون این كه سؤالی كند و سر قیمت چانه بزند، گفت: «بیا بالا.»
سوار شدم. راه كه افتاد گفت: «چه كاره ای؟»
گفتم: «سرباز.»
گفت: «قبل از تو یك نفر گفت پنجاه تومن می دهد ببرمش اردبیل؛ سوار نكردم.»
گلویم خشك شد. به این فكر می كردم كه اگر بیشتر بخواهد چه كار كنم؟ با خود گفتم به او می گویم مرا ببرد جلو ساختمان سپاه تا پولش را از دوستانم بگیرم و بدهم.
در ایستگاه سرعین خواست پیاده ام كند. هوا سرد بود و روی زمین برف زیادی نشسته بود. گفتم مرا جلوی ساختمان سپاه ببرد. وقتی رسیدیم گفتم: «صبر كن پولت را بیاورم.»
گفت: «وقتی سوارت كردم با خودم گفتم از تو پول نمی گیرم.»
او رفت و من هم با ماشینی كه بچه های سپاه دادند به طرف خانه راه افتادم.
منبع:پرونده شهید در حوزه 1 ناحیه سیدالشهداء بسیج اسلامشهر

 
2-شهیدناصرمالکی
ولادت:1345
شهادت:1366/1/14
محل شهادت:شلمچه

3-مصطفی ارمغانی

نام پدر:عباسقلی

ولادت:1346

شهادت:1362/1/22

محل شهادت :شرهانی



4-شهید محبوب درجزی

        بهار سال 1344 در روستای دولق شهرستان اردبیل کودکی زیبا به نام محبوب متولد شد. پدرش کارگر بود و او در سایه تلاش خستگی ناپذیر پدر، کودکی را در روستا سپری کرد. سال 1349 به تهران مهاجرت کرد و در جنوبی ترین منطقه این شهر ساکن شد. سال 1351 آموختن را از مدرسه « پیر نظر » آغاز کرد. در دوره راهنمایی در جلسات سوگواری امام حسین (ع) حاضر شد و کم کم در راه حمایت از امام امت، الله اکبر گویان به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت و دیگران را به مبارزه تشویق نمود.
بعد از پیروزی انقلاب به پاسداری و تبلیغ دین مبین اسلام و آرمانهای اتقلابی روی آورد. جنگ فرصتی مناسب برای جلوه گری و بیداری ایمانهای قوی و ایثارهای نهفته انسانی بود.
محبوب عزم سفر به دیار نور داشت اما خانواده نپذیرفتند و او در بهار سال 1361 در غیاب پدر و مادر ندای هل من ناصر امام خویش را لبیک گفت و همراه با دلاوران بسیج مسجد صاحب الزمان در عملیات فتح المبین حماسه آفرید. آنگاه برای مدتی به خانه بازگشت. با شروع عملیات بیت المقدس راهی جبهه شد. هنگام خداحافظی، برادرش گفت : « محبوب نترسی . » و او آرام و متین پاسخ داد : « اگر می ترسیدم نمی رفتم. شهادت سعادت است و چه بهتر که انسان در راه اسلام شهید شود و من هم همین را از خدا می خواهم من می روم اگر شهید شدم خوشا به حالم و اگر هم نشدم که خوب بر می گردم.»


محبوب در مرحله اول عملیات در روز دهم اردیبهشت ماه سال 1361 در جاده اهواز خرمشهر برات دیدار حق را در سن 17 سالگی دریافت نمود . 11 روز بعد خبر شهادتش را به خانواده اطلاع دادند.

منبع:پرونده شهید در حوزه 1 ناحیه سیدالشهداء بسیج اسلامشهر

وصیت‌نامه

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون ... . گمان مبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند از مردگانند، بلکه آنها زنده هستند و نزد خدا روزی می خورند.
با عرض سلام و درود بر شهیدان انقلاب اسلامی و با عرض سلام خدمت امام خمینی و با عرض سلام بر امت رزمنده و مسلمان ایران. اینجانب محبوب درجزی وصیت می کنم پدر و مادر عزیزم که شما من را بزرگ کردی و خیلی زحمت کشیده‌اید؛ امیدوارم خداوند به شما اجر دهد و اگر خدا خواست که من شهید شدم هیچ ناراحت نباشید و از شما می خواهم که مرا در بهشت زهرا (س) دفن کنید و برایم دعا کنید و از شما می خواهم که راه مرا ادامه دهید و از تمام ملت مسلمان خواهانم که از امام امت پیروی کنید و تمام دستورات اسلام را انجام دهید و اگر کسی از من طلبی دارد، بپردازید.
ضمناً خواهرانم، وصیت می کنم که هیچ وقت دست از نماز نکشید چون نماز ستون دین است و از مادر می خواهم که اگر من شهید شدم تنها خواهشی که از تو دارم در غیاب من اشک نریزید چون دشمن خوشحال می شود...
و السلام محبوب درجزی 3/1/1362

منبع:پرونده شهید در حوزه 1 ناحیه سیدالشهداء بسیج اسلامشهر


     

5-شهیداحمد قانع

تاریخ تولد1342تاریخ شهادت 1361/02/20محل شهادت: کرخه نور

نام: احمد

نام خانوادگی: قانع

محل تولد: دیولق

محل شهادت: کرخه نور

تاریخ شهادت: 20/2/61


قسمتی از زندگی نامه شهید

شهید احمد قانع، سال 1342 در روستای دیولق اردبیل متولد و تا کلاس سوم راهنمائی تحصیل و سپس وارد ارتش گردید. با شروع جنگ تحمیلی و با توجه به محدودیتی که در ارتش وجود داشت که مانع رفتنش به جبهه بود از طریق سپاه پاسداران مسجد سلیمان بطور داوطلبانه عازم جبهه و بدرجه رفیع شهادت نائل آمد. 


کادر شهدا
محل آرامگاه :اردبیل - غریبان

شهید


6-سنگرسازبی سنگر شهید خسروصبوری

۱-نام :خسرو  

 نام خانوادگی:صبوری دولق

 محل تولد: کرمانشاه - هرسین - هرسین

  نام پدر:بدرخان  

 تاریخ تولد:۱۳۴۵/۱۲/۲۰  

 تاریخ شهادت:۱۳۶۵/۰۴/۱۱

نام گلزار:امامزاده عقیل (جاده ساوه اسلامشهر)

بعضی‌ها ایراد می‌گیرند که چرا تعدادی از عکس‌های دفاع مقدس رو منتشر می‌کنید. اینها خاطر بینندگان و در کل جامعه رو مکدر می‌کند. مردم تصاویر دلخراش رو می‌بینند و روانشون اذیت می‌شود.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، دیدن بعضی از تصاویر و خواندن خاطره آن بعضی اوقات آنچنان انسان را به فکر فرو می‌برد که دیگر به روزمرگی فکر نمی‌کند. وبلاگ الوارثین یکی از این تصاویر را جدیدا منتشر کرده است:

این جمله را از شهید ضیایی وقت رفتن برای عملیات به خاطر دارم که گفت: ما رفتیم تا دنیا بمونه برای دنیا دوست ها. یادم نمیره شب عملیات نصر4 پشت وانت با «شهید حمید رضا دادو» سوار بودیم و به سمت ارتفاعات ماووت می‌رفتیم و شهید حمید با همه وجودش این حدیث رو برای من خوند که دنیا محل گذر است نه محل استقرار. صدها از این دست جملات کلیدی، برای بیدار شدن وجدان‌های به خواب رفته وجود دارد.

درست است از روزهای جبهه 25 سال می‌گذره اما بعضی‌ها هنوز جبهه رو ترک نکردند. باز یادم میاد روحانی گردان ما و خیلی از روحانی ها توی جبهه این حدیث رو از پیامبر نقل می‌کردند که خوشا به حال قومی که جهاد اصغر رو انجام دادند و جهاد اکبر در پیش دارند و خوش به حال اونهایی که در جهاد اکبر که مبارزه با نفسه روفوزه نشوند.

بعضی ها بعد از سال 67 که سفره جبهه های جنوب و غرب جمع شد لباس خاکی ها را در آوردند و رفتند دنبال جبران مافات. یعنی رفتن دنبال دنیا دوستی.

هرچی پیام شهدا را به آنها رسوندیم که مواظب لقمه حرام باشید، اما مثل اینکه پنبه توی گوش چپونده بودند. وقتی به خود آمدند که دیگه کار از کار گذشته بود و توی سراشیبی عمر افتاده بودند.

بعضی ها هم حتی بند پوتین رو هم باز نکردند و هنوز هم پشت خاکریز در حال دفاع مقدس هستند. چون امام به ما یاد داد که، جنگ جنگ تا رفع کل فتنه. خیلی ها داد می‌زدند جنگ جنگ تا پیروزی و یا یک پیروزی؛ اما امام افق رو نشون داد و  فرمودند:‌ تا جهانخواران هستند، ما هستیم. پس نهضت ادامه داره. یادمون نره که ما سر سفره میراث چه کسانی نشسته ایم.

بعضی ها ایراد می‌گیرند که چرا بعضی از عکس های دفاع مقدس رو منتشر می‌کنید. اینها خاطر بینندگان و در کل جامعه رو مکدر می‌کنه. مردم تصاویر دلخراش رو می‌بینند و روانشون...

شاید به ظاهر این حرف درست باشه اما چرا کسی اعتراض نمیکنه؟ ماشین مچاله شده و اون هم بالای سکوی بلند در ورودی خروجی جاده ها و بزرگراه‌ها چه توجیهی داره. این خاطرها رو مکدر و اعصاب‌ها رو خورد و روانها را پریشان نمی‌کنه. اما میگن، برای اینه که راننده ها به عاقبت کار فکر کنند و احتیاط رو فراموش نکنند.

می‌خوام یک تصویر دفاع مقدس رو منتشر کنم برای اونهایی که فکر می‌کنند به یک میراث مفت رسیدند. نمیدونن این میراث گرانبها حاصل خون هزاران شهید است که یکی از اونها صاحب تصویر زیر است.

این عکس مربوط است به عملیات کربلای یک (در عملیات کربلای1 شهر مهران آزاد شد) و خاطره آن بدین ترتیب است که:

 

سنگرسازان بی سنگر جهاد تهران به فرماندهی شهید ملاآقایی و شهید مهدی عاصی تهرانی اومدند کمک رزمندگان لشکر حضرت رسول(ص). لودر و بلدوزرها جلوتر از نیروها برای زدن خاکریز حرکت می‌کردند. هوا روشن و پاتک دشمن شروع شده بود. فاصله تانک‌ها با دستگاه‌های مهندسی شاید 100 متر بیشتر نبود که باد شدید هم شروع شد و تانک ها هم مستقیم به سمت لودر و بلدوزرها شلیک می‌کردند. با هر جابجایی خاک گرد و غبار بلندی ایجاد می‌شد. شهید خسرو صبوری روی لودر سینه به سینه تانک‌ها خاکریز می‌زد که ناگهان گلوله مستقیم تانک، لودر او رو نشانه رفت و به لودر اصابت و همزمان ترکشی، لوله هیدرولیک بازوهای لودر را پاره کرد و روغن داغ با حرارت مرگبار روی لودر ریخت. لودر شد یک پارچه آتش. خسرو صبوری هم پشت فرمان لودر؛ روضه رو باز نکنم . تا بچه ها رسیدند خسرو دیگر پشت فرمان نبود. فقط پاهای خسرو بود که روی پدالها قرار داشت. دو همسنگر بهت زده به باقی مانده رفیقشون نگاه می‌کنند. از سنگرساز بی سنگر شهید خسرو صبوری دو تا پای سوخته ماند که در گلزار شهدای امام زاده عقیل(ع) اسلامشهر در کنار برادر شهیدش به خاک رفت.

به همه مدیران مملکت توصیه میشه این عکس رو با دقت ببینند، خصوصا آنهایی که آمدند خودشون رو برای گرفتن رای مردم در انتخابات شورای شهر و ریاست جمهوری عرضه کنند. بدانیم و بدانید به اینها مدیون هستیم. اینها به فرمان امامشون با سر رفتن و پاها رو جا گذاشتند.

راوی:جعفر طهماسب

7-شهید برات شکرزاده






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


fifa 15 ultimate team cheats
چهارشنبه 27 دی 1396 10:31 ب.ظ
لطفا به من اطلاع دهید اگر دنبالش هستید
یک نویسنده برای وبلاگ شما. شما برخی از پست های واقعا خوب و
من فکر می کنم من یک دارایی خوب هستم. اگر می خواهید برخی از بارها را بخرید
خاموش، من کاملا دوست دارم برای نوشتن برخی مقالات برای شما
وبلاگ در عوض یک لینک به من. لطفا اگر علاقه مند به من ایمیل بفرستید
با احترام!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر